صعود قله دونا

نویسنده : رایونا موسویان
نوع برنامه : کوهنوردی
تاریخ برگزاری : ۵ آبان ۱۳۹۶
تاریخ نگارش : 11 تیر 1399
جهت مشاهده در سایز اصلی، بر روی تصویر کلیک کنید.
شرح برنامه

به نام خدای مهربونی که از زیبایی های خلقتش سهمی برامون قرار داد برای روزای قشنگ ساختن، و کوهش رو معجزه ای قرار داد برای اینکه به قشنگ ترین شکل، هم کوچیکیمونو ببینیم، هم با ضعفامون مبارزه کنیم برای قوی تر بودنمون، و هم یادمون بمونه کنار همدیگست که میتونیم از سختی کوه ها سخت تر بشیم، و سردی و تندی باد و داغی و سوزانندگی آفتاب رو تاب بیاریم، و به تمام مهربونی تو دلامون کنار هم ببالیم.. مگه جز اینه که هر کی پا به کوه گذاشت از این چیزا دید و با همه سختیاش نتونست آسون از این مرز خدایی دل بکنه؟! پس به نام مهربونیای فراتر از تصوراتمون، و شکر یه با هم بودن دیگه تو مسیر یه قله دیگه، اینم گزارش این قدمای هماهنگ تا قله دونا..
گزارش فهرستی برای مرور سریع زمانبندی و نکات برنامه، اگر وقت خوندن قصه قدمامونو نداشته باشید:
🏔 مشخصات
ارتفاع: ۳۶۳۱ متر
مسافت پیموده شده:
مکان: شهرستان نور، بلده، روستای دونا
مسیر: از تهران، کیلومتر ؟ جاده چالوس
🕟 زمانبندی
🏵 جمعه، ۵ آبان ۱۳۹۶
⛰قرار ساعت ۴:۴۵، فلکه دوم آریا شهر
🏔شروع حرکت از محل قرار، حدود ۵ صبح
🏔رسیدن به روستای دونا، یعنی ابتدای مسیر شروع راهپیمایی حدود ۷:۳۵
🏔شروع حرکت از ابتدای مسیر، روستای دونا، حدود ۷:۴۵
🏔توقف برای صبحانه حدود ساعت ۹ تا ۹:۴۵
⛰رسیدن به یال حدود ساعت ۱۰:۳۰ و ادامه مسیر رو به بالا
🏔ساعت ۱۲، استراحت کوتاه بین مسیر
🏔ساعت ۱۲:۳۰ حرکت روی یال اصلی به سمت قله
🏔رسیدن به قله حدود ساعت ۱۲:۵۰
🏔رسیدن به محل صبحانه، اینبار برای صرف نهار حدود ساعت ۳:۱۰ تا ۳:۳۰
🏔رسیدن به روستا و انتهای مسیر حدود ساعت ۴:۳۰
🏔حرکت به سمت تهران و توقف بین مسیر برای خوردن آش و پایان سفر کوتاهمون حدود ساعت ۸ تا ۹ شب..
نکات برنامه:
🚌 اول اینکه ما ۸ نفر بودیم، پس با ون رفتیم که بین راه تو جاده چالوس نگهمون داشتن.. خروج ون مسافری داخل شهری ممنوعه.. باید برمیگشتیم یا ون رو میبردن پارکینگ که با صحبت خدا رو شکر این بار حل شد.. این تو فکرتون باشه که به مشکل نخورید به امید خدا..
🌦 دوم اینکه پیش بینی های هواشناسی در خیلی موارد با واقعیتی که تو کوه باهاش رو به رو میشیم متفاوته، پس آماده باشیم..
💨 پیش بینی باد ۱۵ کیلومتر بر ساعت شده بود که ما به جاش با بادی خیلی تند و پر قدرت رو به رو شدیم که حرکت رو هم گاهی‌ واقعا سخت میکرد.. هوا هم نیمه ابری بود..
🌝 در طول مسیر توی آسمون اجرام عجیبی توسط بچه ها دیده شد که معلوم نبود ماهه یا خورشید، یا مثلا دو تا خورشید در آسمون.. آسمون دونا همینقدر جادوییه..
⛰ سوم اینکه بیشتر مسیر پاکوب نداشت، و شیب تند توی مسیر زیاده..
💧 چهارم اینکه آب توی مسیر فقط اوایلش وجود داره و بهتره آب کافی از قبل همراه ببرید و روی آب و چشمه مسیر حساب نکنید..
🌬 اینم بگم، با توجه به باد شدید توی مسیر، آقای سرپرست تشخیص دادن که روی قله بد تره و امکان توقف زیادی نخواهد بود، پس خوراکیای بین راهی رو تو آخرین توقف قبل قله، برای استراحت، خوردیم..
❄️ تو تاریخ این برنامه برف کمی هم در بخش کمی از مسیر دیدیم که البته به جز گلی و لیز شدن اندک بعضی قسمتا تاثیر چندانی تو پیمایش نداشت..
🍁 اوایل مسیر درختای زیبایی داره که پاییز زیباییشونو با رنگای فریبندش بیشترم کرده بود..
🍀 در طول مسیر بیشتر پوشش گیاهی خار و گون بود که اگر زمین خوردید حواستون به تیغایی که تو دست و پاتون ممکنه بمونه باشه..
🚍 توی جاده ترافیک نداشتیم، صبح تو مسیر رفت جاده کاملا باز و خلوت بود و عصر وقت برگشت کمی شلوغ تر اما باز هم باز و خوب بود شکر خدا..
🗻 توی مسیر هیچ گروه یا کوهنورد دیگه ای رو ندیدیم.. ما اونروز تنها گروه بودیم که برای دیدن دونا راهی شده بود..
👻 همنوردای برنامه دونا به سرپرستی حمیدرضا رحیمی: مینا رحیمی، محمد اسدی، محمد بحرینی، احیا کیقبادی، مهدی عاطف، آقا امیر، خودم..
و خب، بالاخره داستان ما تا قله دونا:
یکی بود، یکی نبود، بعد از خدای مهربون یه ون و یه جاده بود و گروه ما راهی دونا شده بود..
خودم با ۴ دقیقه تاخیر و بعدم احیا و بالاخره محمد بحرینی با تاخیر‌ رسیدیم که تا آخر برنامه صحبت آشی بود که به جای تاخیر آخر ازمون گرفتن..
توی ون همه میخواستن بخوابن، اما نمیتونستن دست از حرف زدن و شیطونی خوابالودشونم بکشن..
سه تا دخترا ته و کوله ها رو صندلیای تا شوی ون نشستیم..
وقتی تو جاده جلومونو گرفتن انگار بعضیا اصلا بدشون نمیومد به جای بالا رفتن از کوه های سخت برگردیم و یه سری به کله پاچه ایا بزنیم و خلاصه کلی برنامه مهیج دیگه، که خب خیلی خوش شانس نبودیم برای این چیزا.. توی مسیر شیرینی کیشمیشیای محمد بحرینی و بیسکوییتای آقا امیر دهنمونو شیرین کرد.. بعد از پیچیدن تو فرعی به سمت زنگوله و رسیدن به روستا، دقایقی به جمع و جور کردن و مرتب و حاضر شدن بچه ها گذشت و بعد از تماشای سه تا اردک سفید و یه دونه سیاه و آب بازیاشونو شمردن ستاره ها، ثبت زمانای گزارش رو مینا گلی پذیرفت که با صدای قشنگش ضبط کنه و بعدم راهی شدیم..
محمد بحرینی در مورد اردکا: اون سیاهه هر چی خودشو میشوره میگه چرا سفید نمیشم پس؟
تو همونقدر سیاه قشنگی، دلمون غش میرفت برات اگر اینو میگفتی که بیتای بلا.. به جاش باید بگی سیاهم مثل ماهم..
خلاصه بعد از یه شروع نسبتا تند که یه کم چند تامون اذیت شدیم و سکوت ابتدای مسیر، با گذشت حدود یک ساعت و ربع پیمایش بالاخره برای صبحانه وایستادیم، و ماجرای صبحانمون با یه حلیم خیلی ویژه دستپخت مینا گلی ادامه داشت..
یه نیم ساعتی که طول کشید تا جا بیافته، اولش اصلا متصور نبود از اون آب و پودر چیزی شبیه حلیم درست بشه، اما خب در نهایت یه حلیم با گوشت بوقلمون خوشمزه خوردن که گرچه شکر نداشت با قند همسایه ها به جاهای خوبی رسید و البته کلا رمز موفقیت این برنامه هم همین حلیم تشخیص داده شد گویا.. آقا مهدی هم دستشون درد نکنه، به همه چایی دادن که خب از بهترین بخشای همه برنامه هاست به نظر خودم و مثل معجزه توی کوه چندین برابر حتی دلچسبه..
اینم بگم، اینکه همه ماجراهای گروه ما به آش و حلیم و گاهی دیزی ختم میشه، اصلا کسی فکر نمیکنه گروه شکمویی هستیم، بلکه اینا فقط تصادفا ماجراهای خوردنی خوشمزه ای هستن که با گروه مواجه میشن و نه هیچ چیز دیگه ای..
خلاصه با مقداری تاخیر که به جهت پخت حلیمی بود که همه امتحانش کردیم، بالاخره دوباره به راه افتادیم..
بعد از مدتی پیمایش به جایی رسیدیم که قله دونا قابل دیدن بود، و از اونجا که تو کوه همیشه قله های هدف خیلی نازدارن و رو نشون چشمای منتظرمون نمیدن، خوشامد دونا اونقدر زود برام خیلی جالب بود.. دونا برخلاف تمام اون قله های دیگه پشت تعداد زیادی کوه و قله و تپه دیگه پنهان نشده بود و قد بلند و کشیده و دامن افشان، با لبخند درود میگفت و ما رو برای رسیدن به خودش مشتاق تر میکرد و گرچه دور و مدعی دست نیافتنی بودن، اما همش همونطوری قاب شده بود جلوی چشمامون، اگر مسیر و قدمای گاهی سخت و گاهی آسونمون با سرقدمی محمد بحرینی و ته قدمی محمد اسدی بهمون این اجازه رو میداد که گاهی سر بلند کنیم و نگاهش کنیم.. قله های دیگه ای هم که دقیق نمیشناختیم یا اشاره های کوچیکی بهشون بود دیده میشدن از اونجا، مثل آزاد کوه، اگر درست فهمیده باشم.. که خب قله دلربایی مینمود برای بچه ها، چون تیز بود و بنظر میرسید نوکش یه نقطه تیز باشه که تک قدم وایستی روش..
بین مسیر توقفای کوتاه برای آب و استراحت و نفس گرفتن داشتیم، تا اینکه با سرگیجه احیا گلی یه استراحت خوبتر و بیشتر نصیبمون شد.. میخوام بگم نبینمت سرگیجه بگیری دوست قشنگم، ولی سرگیجه یه جور هیجان انگیزی میاد جلوی چشم، شیطنت آمیز و تخیلی، مثل مارپیچای گردونِ تو چشمای شخصیت کارتونیای با نمک، یا مثل پیاده شدن از چرخ و فلک، یا مثل وقتی دست یکیو ضربدری میگیریو تند میچرخی تا آخر جیغت درآد، یا تنهایی اونقدر میچرخی که فرش زیر پات تبدیل به کلی دایره رنگی میشه، خلاصه یاد بازی و شهربازی و کارتون میندازتم.. الهی همیشه خوب باشی دوست مهربون دوست داشتنیمون..
خب دوستای خوبم به احیا گلی رسیدگی کردن و وقتی مطمئن شدن کمی بهتره راه افتادیم و تو توقف بعدی با خوراکیای شیرین و شور فشارشو تنطیم کردن و به هممون هم از تخمه های خوشمزه رسید و اینجا قرار شد احیا جونی و هر کسی که مایله کولشو بذاره تا سبک تر ادامه بدیم، که از ترس سردی باد فقط کوله احیا جون موند مهمون دامن کوه و مسیر.. تو آخرین استراحت قبل قله هم به خاطر باد زیادی که رو قله میتونست خیلی بیشترم باشه توقف آخر اعلام شد و اینکه رو قله توقف نخواهیم داشت و بنابراین مقداری از میوه هامونم همونجا با هم خوردیم و راه افتادیم برای قله.. اما دیگه چه رفتنی و چه رسیدنی، دونای بلند، دونای لبخند به لب گشاده رو و گشاده راه و گشاده چهر، اونقدر فوت کرد و فوت کرد، و هر چی نزدیکش شدیم محکم تر فوت کرد که انگاری بازیش گرفته بود و میخواست پرتمون کنه پایین با خنده، و انگار فکر میکرد این بازی جالبیه.. خودمونو شبیه آدم کوچولوهای لیلیپوتی تصور میکنم که میخواستیم از گردن دونای غول آسا بریم بالا و اونم همونطور نشسته، با تنبلی و رخوت تمام و خنده های شیطون ما رو فوت میکرده که بندازه پایین، و البته ما هم لیلیپوتیای لجبازی بودیم و با سماجت بیشتر هی محکم تر دست انداختیم دور گردنش و با چنگ و زور و احتیاط و دست به سنگ و بدون باتوم و کمک و حمایت همدیگه بالاخره رسیدم روی سر بلندش و یخ کردیم و تو یه اولتیماتوم چند دقیقه ای عکس گرفتیم و راهی برگشت شدیم و از مهمون نوازیای دونا خانم، خیلی نموندیم تو خونشون.. اما خب اینم بگم که نتیجه تمام فوتای دونا گرمای بغل دوستام بود که گرفتم و بهترین گرمای کوه نشست تو وجودم، رفت تا ته قلبم.. گرمای مهربونی رو تو هیچی بهتر از بغل نمیشه پیدا کرد آخه..
اونقدر سردم بود که نمیتونستم حتی لباس اضافه کنم، اما اینکه توی سردی باد مثل همیشه دوستام هوای منو هوای همو داشتن و آقای سرپرست حواسش بود که از لباسای خودش بخواد بده به من یا هر کی که شاید سردش بود، مگه میشد با این گروه و با این بچه ها باشی و گرمی امنیت رو توی دلت نداشته باشی! نمیشد.. مثل همیشه گروهی که تو هر برنامه با تمام ضعفات به قوی بودنشون و با هم بودناشون تکیه میکنی، نشد که قدم بردارن و حواسشون نباشه که نکنه راه سخت شده برای کسی، نکنه حمایت میخواد، همراهی میخواد، و دریغ نکردن حمایتاشونو لحظه ای هم..
خلاصه مسیر برگشت رو از جاهای ترسناک پر باد که گذشتیم، و با توقفای خیلی کم برای چند تایی عکس، تقریبا بی درنگ و وقفه و سریع اومدیم تا نزدیکیای کوله احیا گلی، که آقای سرپرست با جی پی اسش بردمون سمتشو از دور دیدیمش که چشم به راه قدمای احیا نشسته بود و بعد برداشتنش به سمت پایین ادامه مسیر دادیم تا بالاخره به خاطر گشنگی زیاد بچه ها، دقیقا تو محل صبحانه، اینبار برای نهار ایستادیم و بعد خوردن نهارامون که کوکو سبزی و فسنجون و شنیستل و ... همراه با شور خوشمزه احیا گلی بود، و البته همینطورم گوشت کوبیده محمد بحرینی که با همه تقسیم کرد و خیلیم خوب بود، جمع کردیم و دیگه یه سره برگشتیم سمت پایین و آخرای مسیر سگای گله درست مثل مسیر رفت، اونقدر حرف زدنو بعدم یه اشتباه مسیر کوچولو اون آخرا بود که البته ما از این اشتباه کم نیاوردیم و اونم شکر خدا بد نکرد و بیراهه از آب در نیومد و تو یه مسیر بالا تر رفتیم تا روستا و عکسای آخر از خونه های روستا و مرغاشونو مینا گلی گرفت و بالاخره رسیدیم پیش آقا نقدی و راه افتادیم سمت تهران صبور مهربونمون..
خدا رو شکر از جاده ی خوب، و آهنگای خوبو و دی جی محمد اسدی و اسپیکر احیا جونی و آشای رشته و دوغ و تنگ دور یه میز گرد جا گرفتن.. راستی دونا برای محمد اسدی دو تا سوغاتم فرستاد، یه گل خشخاش خیلی قشنگ، اوممم، که شاید بهش بگن قپه یا غوزه یا گرز خشخاش، نمیدونم.. و همینطورم یه پر عقاب، بلند و کشیده، نماد سلطه و دید باز و وسیع و در اوج بودن برای دارندش..
بالاخره هم احیا گلی با راهنمایی بچه ها اولین مسافری بود که جدا شد و شکر خدا از مسیر خوبی راهی خونه شد.. و آخرم سفرمون با خودم به عنوان آخرین مسافر ون آقا نقدی چند متری متروی آریاشهر به پایان رسید..
همه با خاطره یه روز پر ماجرا و دیدار یه دلبر بلند دیگه، دونای پر عشوه که با دست پیش کشید و با پا پسمون زد، و با کلی با هم بودنای بیشتر، رفتیم سر خونه هامون و روزای شهریمون و زندگیای دورمون تو تهران دوست داشتنی..
قصه ما به سر رسید، گروهمون به دونا رسید، و همه به خونمون رسیدیم، شکر خدای مهربون..
جای همه دوستای خوب نبودمون خالی، همه دوستای خوبی که اینجا رو گروهشون دونستن و با این گروه پا به کوه گذاشتن و تو بودشون با هم خندیدیم و تو نبودشون جاشون خالی موند، هم تو دلمون، هم تو قدمامون، حتی تو شمارشمون، وقتی با ۸ تموم شد و شاید کسی دلش تنگ عدد ۹ و ۱۰ و بیشترشم موند حتی، قد تمام جاهای خالیتون.. خاطره هامون از بودنا سبز میشه.. پس بشه که باشیم همیشه، الهی آمین..
دوست قشنگم، زهرا گلی، میگه به قله آرزوهات برسی.. دور دل مهربونت بگردم.. حرف قشنگشو میدزدم و میگم آرزوهاتون هزار قله باشه الهی و به تمام قله هاشم یکی پس از دیگری برسید.. آخه هر آرزویی یه قله است برای رسیدن با تلاش، و هر قله ای هم یه آرزو برای دلای همیشه عاشق اهالی کوهستان..
گفتم اهالی کوه، یاد یه لوگو افتادم، توصیفش میشه این: کوه ها مثلثای کوچیکین که اگر براشون پنجره و دودکش بکشیم، شکل رویاهامون میشن.. کوه میشه خونمون، خونه بعضی روزا..
همراه، همسفر، همنورد، همقدم، مهمون مهربون خاطره هامون، حواسمون باشه، تا با هم بودنای دوباره، مراقب خودمونو خوبیامونو عشق تو دلامون باشیم.. تا گزارشای بعدی در پناه خدای مهربونمون باشید..

نظر شما

قوانین ثبت نظر

  • دیدگاه های فینگلیش تایید نخواهند شد
  • دیدگاه های نامرتبط به مطلب تایید نخواهد شد
  • از درج دیدگاه های تکراری پرهیز نمایید